آخرین رمان جواد مجابی (نویسنده.شاعرومنتقد )بزرگ معاصر می باشد.
قهرمان داستان شخص مساله داری است که با جهان پیرامونش هماهنگ
نیست از بسته بودن دست و پایش ودر نتیجه بی عملی اش خود را نکوهش
می کند.او می خواهد خود را برهنه کند ونقاب ها را فرو ریزد"این درد ما دراین
کویر جغرافیایی است که چون سازگار نیستیم ونباید باشیم با خود با دیگران
وبا دنیای پیرامون نقاب سازگاری بر چهره زده ایم تا شاید اندکی بیشتر دوام
بیاوریم .نقابی روی نقابی افزوده می شودتا انکه پشت ده ها نقاب چهره
اصلی مان را هم از یاد می بریم"
مجابی نویسنده داستان زیبای ضیافت کوسه ها نیز می باشد.
گلوله و سنگ
گلوله و قلب
گلوله و ....
نبرد برابریست!!!
باید کفشهایم را آویزان کنم روی گوشهای دراز سازمان ملل
" علی شهریاری "
<<پستی از سلمان بیات>>
سنگ می زنم به دلهای سنگ شما
تا فراری دهم دلتنگیهای سرزمینم را
- با چه زبانی بگویم ؟ این زیتونها فروشی نیست...
با این لاک غلط گیر باید بپوشانم روی مثلث های گره خورده در هم را
تا گره مشتهایم باز نشود
□□□
وقتم تمام شده فردا انشای دوباره ای خواهم نوشت
" سلمان بیات "
<<پستی از سلمان بیات>>
مسیحایی که ظهور خواهد کرد
در ۱۱۷۲ومین سالگرد تولدش هنوز غایب است !
ایوب بر شکیبایی اش رشک می ورزد
محمد بر هجرت بی پایانش
زمان آبستن قیامت اوست
تا ۳۱۳ مهدی بر گردش جمع آیند
و این یعنی ...- فرزندان آدم هنوز برای نجات خویش کوچکند
" مریم مهربان خو "
<<پستی از سلمان بیات>>
بخواهم یا نخواهم
سالها آلوده ام
به رنجی که آمیخته با رویاهای شگفت انگبزی است...
.... مثلاً عاشقم می شوی
<< مریم مهربان خو >>
<<پستی از سلمان بیات>>
مـردی کـنـار پنـجـره افـتـاد و بــعد مـرد مردی که بوی حادثه می داد و بعد مـرد
اول برای خود غزلی عاشقانه خـــوانـد با یـک سبد تــرانـه و فـریـاد و بـعد مــرد
معشوقه اش از آن طرف پنجره که رفت دستی تکان به بدرقه اش داد و بعد مرد
حرفی تمام جمجـمه اش را گــرفته بود چیزی شبیه قــصه ی فرهــاد و بـعد مرد
دنیــا تمام، واژه تـــمــام و غزل تمــــام شاعر شکست در شب مرداد و بـعد مرد
<< ابوذر دارابی >>
<<پستی از سلمان بیات>>
به سینه ی این دیوار
به نقشه های نشسته ی دو کبوتر
که از دستهای تو پر کشیدند
تا صفحه ای که تیر باران شد
پدری که بی دست
سلام می داد
در آخرین کوچ
پیراهنش آبادان را آورد
تا زمین سقوط نکند
زیر درختان نخل
روی دستهای هویزه
یک
دو
سه
بعد از انفجار
آخرین پلان یک سردار
پلاک بود
جهان
دهانش را با جنگ پر می کرد
من با خاک
<< رمضانعلی ابری >>
<<پستی از سلمان بیات>>
سلام به همه ی شما دوستان گرامی
در آستان فصلی گرم ایستاده ایم و به آفتاب سلامی دوباره
خواهیم کرد.
<<پستی از سلمان بیات>>

